تبليغاتX
گوراه نوشت ها


گوراه نوشت ها

گوش ها اگر نمی شنود آوای تورا......کرشان کن با فریاد سکوتت!

....(الهی! گاهی نگاهی)...

بی مقدمه این بار رقم می زنم خاطرات عشق را ای بالاسری!

که تو خود مقدمه و موخره بر هر بی پایان هستی! و داستان عشق من هم....بی منتها!

امسال محرمت را طور دیگر انتظار می کشیدم...و اصرارم بر آن بود که آن شود که می خواهم

همانگونه که هر سال بود...شاید دلی شکسته...شاید چند قطره اشک...شاید...

اما این بار دستان مرا پس زدی که تو خود از من هیچ زیباتر می نگاری!

و این بار دستانت شب دهم محرمم را "شب قدر"ی دیگر نگاشت که شنیده بودم آن شب

که قدرش را بدانیم شب قدر ماست. مگر نه این است بالا بلندا؟! من قدر دانستم با تمام وجود

و تو را دیدم به عظمت شب دهم محرمت.

و این بار چه شب قدری بود "شب قدر" من...شب عروج من به آسمان ها...!

از توصیفش عاجزم چرا که تو موج می زدی در همه جا و همه کس...

آن شب که تکه های گم شده ی وجودم را با جاذبه ی محبتت به من بازگرداندی...آن هم به یکباره!

آن شب...دیشب...شب دهم محرم...شب عاشورا..."شب قدر" ما بود...

ما بودیم...

"مـــــــن" بودم....

"فــــــ..."بود...

"عــــ..."بود...

"دلـــــ...."بود

و عزیزی که نبود اما حضورش در سینه ی همه مان می تپید...و تپش های حضورش شوقمان می داد

این را از اشک های زیبای "دلـــــ..."  دستهای گرم"فـــــ..." نگاه عمیق "عــــ..."

و قلب های بی قرار همه مان فهمیدم...

این را آن زمان فهمیدم که "ما" وقتی همدیگر را در آغوش کشیدیم -باهم- دلهایمان یکی بود

دست هایمان...آغوشمان...و ضرب آهنگ قلبهامان که با حضور آن"عزیز" می نواخت....

 

عزیزا...! بالابلندا...! معشوقا...!

تو را به خاطر "قدر" دیشبت شکر...که مرا "کامل" کردی بدان سان که تقدیر بود...

که من را "ما" کردی با حضور همه شان...محبتشان را افزون تر کن و حضورشان را با برکت تر....

محبتمان را خالص تر کن و عشقمان را سوزان تر...بدان سان که خود می خواهی!

ای زیباترین معشوق "ما"!

به خاطر حضور آن شوق خدایی در قلبمان شکر!

آن عزیز را نزد ما عزیز تر بدار...از آنچه هست...که مخلوقی چون "او" درخور چنین ستایشی ست...

دوستت داریم...دوستش داریم...

دوستمان داشته باش تا دوستمان بدارد...

شکرت خدا...شکرت عزیزا...شکرت محبوبا!

 

 

پ.ن:خدایا شکر...خدایا شکر...خدایا شکرت...شکر...شکررررررررررررررر! 

پ.ن۲:خدایا به اندازه ی تمام خواستنی های دنیا به قد خودت می خوامت خداااااااااااا!

پ.ن۳:این زبان حال دیشب "ما" بود...بخوان عزیز "ما" که هرچه بگوییم با آنچه که هست

فاصله بسیار دارد...

پ.ن۴:«- - -»آقا کاش بدانی که چه کردی آن روز...صدایت هنوز در گوش دلم پژواک دارد!

 

*برای دلـــ.....م نوشت:(ساعت ..:۲۱)

نشود فاش کسی.../تا اشارات...

گوش کن با لب.../پاسخم گو به نگاهی...

...

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید/همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت/گفت و گویی و خیالی زجهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل/هرکجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه زآتشکده ی ماست فروغ مه و مهر/وه از این آتش روشن که به جان من و توست

(این را بسپار در یادت برای همیشه ای خارج از بُعد زمان...عزیز ...حتی اگر نبودم)

*پی نوشتِ دلــــــ...م نوشت:

(خودت می دانی چه بلوایی ست اکنون... تا آنجا که...کاش...)

**بازهم برای دلــــ....م نوشت:

ای اهل شوق وقت گریبان دریدن است...

دست مرا به سوی گریبان که می برد؟!...

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 0:54 توسط گوراه| |

...(الهی! گاهی نگاهی)...

محرم هر سال می آید و می رود و ما به قول فاطمه همانیم که بودیم...نه تغییری...نه حرکتی...نه...

مگر نه اینکه حسین(ع) قیام کرد تا بفهمیم سکون و ایستایی در اسلام نمی گنجد؟

پس چرا محرم و عاشورا را به چشم آیینی تثبیت شده و گذرا می نگریم تنها...؟!

 

*محرم را به دید عموم بنگر...از دید خیلی ها ده روز در سال(وشاید کمتر) می آید که در آن

عزاداری هست...غذای نذری هست...و اگر دلت گرفته بود چند قطره اشکی و...تمام...

*عمیق تر که بنگری...دلت بیشتر می سوزد...دست بریده ی عباس می بینی...

مشک پاره می بینی...فرات می بینی....ناله می بینی....عطش می بینی...طفل شش ماهه ی پرپر

می بینی...

*عمیق تر بنگر...کار از گریه و ناله و عجز عطش گذشته. غم های زینب(س) را ببین... آن هایی را بنگر

که در هیچ یک از مقاتل نقل نشده...که اگر ما بشنویم یا نمی فهمیم و می گذریم یا قالب تهی

می کنیم و ...بنگر که قامت جسمی زینب هر بار خمیده تر و قامت روحش هربار ایستاده تر می شود.

*باز هم عمیق تر...اینجا دلت آتش گرفت که هیچ اگر پرپر نشوی سنگی...

این بار حسین(ع) را بنگر در ظهر عاشورا که هر بار که شهیدی را در خون تپیده تر می بیند

  چهره اش گشاده تر می شود و سرخ تر... که شوق دیدار یار غم نمی شناسد دگر...

 و زینب را بنگر که می فرماید:من هیچ ندیدم مگر زیبایی...

و اگر مجال بود خودت را بنگر که تو چه فهمیدی در ظاهر و چه بلوایی ست در باطن...

*عمیق تر بازهم...این بار پیام عاشورا را تماشا کن...پیام اینکه چرا حسین(ع) قیام کرد...

چرا زینب(س) صبر کرد... چرا عطش بود...چرا ناله بود...چرا غم بود...

این ها بود تا امثال من غافلی بفهمیم بودند تا کرب و بلوایی پدید آید...  بودند تا بفهمیم

شیعه ی علی(ع) را در کوره ی غم بارور می کنند... تا بفهمیم به قول شهید اهل قلم آوینی هر روز

که علم تو قد برافراشت آن روز عاشورای توست...آن ماه محرم تو و آن سال سال ۶۱ هجری تو...

و هرجا که پیکر صد پاره ات بر زمین ریخته شد آنجا کربلای توست...سرزمین کرب و بلوا ...

*محرم را...عاشورا را...زینب(س) را... حسین(ع) را... کرب و بلوا را که عمیق تر بنگری...

خدا را می بینی...بیداری مطلق را...معنای حقیقی "کل یومٍ عاشورا و کل عرضٍ کربلا" را...

و این خود دلیل محکمی ست بر حرکت کردن...که اندکی مجال نیست...

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت...

تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم...

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...

 

پ.ن:دلم عجیب هوای شب های قدر کرده این روزها...گویا لیلة القدر را با محرم پیوند عمیقی ست

که گویند باطن قدر "فاطمه(س)" است و باطن محرم"حسین(ع)"... و چه کسی از این مادر و فرزند به هم

نزدیک تر؟!...

پ.ن۲: خدایا دلم خلوت می خواهد...من خودم را گم کرده ام...حسینم را و عاشورا و کرب و بلوایم را نیز.

دلم خلوت می خواهد...خلوت...

پ.ن۳:به کربلا نمی آیم هیچ گاه...تا آن زمان که اگر آمدم دیگر بازگشتی نباشد... نمی خواهم بیایم

که آمده باشم! می آیم که "بیایم"...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 6:40 توسط گوراه| |

...(الهی! گاهی نگاهی)...

*(۱)

کویر را که عمیق بنگری در همه چیزش اغراق دیده می شود

و اغراق یعنی غرق در چیزی شدن.

و من غرق در دلبستگی به کویرم که با آن ظاهر آرامش و درون پر غوغایش غرق در اغراق هاست.

کویر....کویر است یا باران نمی بارد یا اگر بارید "رگبار" می شود.

آسمان آبی اش ابری نیست اما اگر شد غوغای قیامت به پا می کند.

گرما آنچنان در طول روز احاطه اش می کند که شب هنگام سرما را با تمام وجود به کنار می خواند.

و سکوت آنجا "عمیق تر" می شود.

و اگر مجال باشد برای سفری به کویر....می توان فهمید حضور عطش....سرما و سکوت در جوار هم را!

*(۲)

یک تذکر به خودم:

اگر به امروز اجازه ی تکرار بدهی خیلی خوب جولان می دهد برایت!

اگر امروز را بگذاری خیلی خوب می تواند همان دیروز گذشته باشد برایت.

و آنگاه است که هر روز صبحت با "رادیو پیام" شروع می شود که گویا از سر قحط ترانه هر روز مجبور

هستی همان را گوش کنی که دیروز و دیروز های قبل گوش کردی و لاجرم سهم فردایت نیز خواهد بود!

 

و آنوقت است که مدرسه همان است....روز همان....ساعت همان و "رادیو پیام" همان!

این دنیا پر از زیبایی های کشف نشده است حیف است که امروز همان باشد که دیروز بود!

حریف تو اما هنوز پا برجاست....میدان را خالی نکن! افسار به دستش مده!

*(۳)

رفیق روزهای خوب...!

اگر گله کردم از گرفتگی صدایت... نه این که دلم می خواهد از سر اجبار یا بی دلیل شاد باشی

... نه اینکه غم هایت را درک نکرده باشم... نه اینکه صرفا" دلسوزی کرده باشم نه!

اما خواستم این یک بار را به جای آن که در جواب من که می گویم:«چه شده؟!»

نگویی:«مگر این دفتر شعر تو می گذارد که خوب بمانم؟!» و هزار و یک کوچه ی علی چپ دیگر(!)

قضیه گرفتگی صدایت نیست.....گرفتگی آن دل آسمانی ست. قبول کن که گرفتگی دلت هنوز هم برایم

سخت و دشوار است. قبول کن این یک بار را.....

گفتم....به امید این که این بار بگویی درد دلت را... و من لایق شنیدن باشم.

تنها به رسم روزهایی که می گفتی و می شنیدم و نگفته ها را نیز می خواندیم!

آن روزها که خنکای دستان خورشید تابانم به دلم سخت می نشست!

تا شاید اجازه ی حضور دهی به "سعیده تر"ی در خلوت "فاطمه تر" بودنت...

تنها به رسم آن روزها.....

رفیق روزهای خوب....رفیق خوب روزها...

همیشه در کنار من.... همیشه در هنوزها...

*(۴)

چه خوب است که خورشید من اجازه ی جولان را به تکرار ها نمی دهد....

دل گرم و سوزانی دارد.....اما دستانش سرد سردند هنوز....

غم های آشکار و پنهان در صدایش هم محسوس است....اما کوچه ی علی چپی هست هنوز!

حرف های بسیاری برای گفتن دارد اما سکوت را ترجیح می دهد.... هنوز....

 

و این تناقض های شیرین است که دلم را سوق می دهد به سمت آسمان نگاهش....

آسمانی آبی و شاید "آبی تر"...

 

پ.ن: محرم آمد....کمتر از یک دهه ی دیگر.....

نزدیک است به تماشا نشستن فوج فوج خون.....

باز تذکر به خودم: اگر بخواهم نظاره گر باشم فقط خیلی چیزها را از دست داده ام که باید می فهمیدم.

*بعدا" نوشت:قلبش بهانه دارد باز.....تیر می کشد گاهی.....پشتش می سوزد دوباره.....

ببخش مرا مهربان که با تمام قدرت احساسم بر قلبت هجوم آوردم....نمی دانستم...چه کنم؟!

....برای دل مهربانش دعا کنید.....

 

*مخاطب خاص:

**دلتنگی نیمه شبانه:(۱:۳۰ دقیقه ی بامداد)

مادر... آن موجود لایتناهی صبر و ایثار... آن را که درکش دل می خواهد آن را می گویم...

وقتی می فهمیش که نیمه شب هق هق و بغضش را بر دامان دستمال کاغذی ببارد....

و تو نیز  پابه پایش اشک بریزی بر دامان نگاهش...و دلیل این همدردی را نفهمی....

و بگوید نیمه شب از آن غم و اندوه که به آن دچار است...و تو غافلی....غافلی...غافل...

و با خودت اندیشه کنی که :«مادر به چه امید این دردها را بر دوش من نهاد؟»

من به پندار تو کوهم مادر...اما باور کن خرابم کردی....ذره ذره آبم کردی....

کاش نمی گفتی مادر...کاش نمی دانستم...

کاش نمی رفتی پدر....کاش...

 

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:32 توسط گوراه| |

....(الهی! گاهی نگاهی).....

سکوت آمد.....ماند......و رفت.....

که هر آمدنی رفتنی را در پی دارد لاجرم......

سکوت آمد......

آنکه باید می ماند...."ماندنی تر" شد.....

آنکه باید می رفت....آنچنان رفت که گویی "هیچگاه نبوده"......

عشقی......"سوزنده تر" ...

حسادتی......."کمرنگ تر".....

شعوری......"افزون تر"......

سکوتی....."عمیق تر".....

پروازی....." سپیدتر"....

شعری...."لطیف تر"...

احساسی....."ظریف تر".....

دستانی......"گرمتر"........

و......

سعیده ای......"سعیده تر" شد.....

باشد که سعیده "تر" بماند......

 

 و در این میان آسمانی آبی "تر" شد که گویا فلسفه ی تمامی این سکوت ها بود

و در این میان خلوتی......"خلوت تر" شد...با آنکس که اجازه ی حضور داشت.....

 

این "تر" شدن ها حاکی از این است که در پی این سکوت کمرنگ.....

خیلی چیزها در زندگی "پر رنگ تر" شدند و حضورشان "مهمتر"......

 و آنانکه کمرنگ تر شدند....اندکی تا محو شدنشان باقی نمانده.....

 

گوراه من!......گفتم که سکوت......روشن کننده ی همه ی تاریکی هاست....نگفتم؟!

 

*پ.ن: بر سیاهی نوشته های اخیر دلم ببخشایید.....دل است دیگر....گاهی بهانه می گیرد!

 اما سپیدی لازمه ی ماندن بود.....سیاهی را دل های پاک عزیزانی تاب نمی آورند.

اگر می خواستم بمانم باید سپید می شدم....شاید "سپید تر"!

در پی "سعیده تر" شدنی......!

 

*بعدا" نوشت: راستی پیغام فاطمه را که در گوش فرشته ی کوچک(ستایش) زمزمه کردم

چشم های درشتش را گشود و لبخندی زد به لطافت گل! گویی حرف هایم را فهمید آن پاک بهشتی!

یا حق

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:33 توسط گوراه|

.....(الهی! گاهی نگاهی)......

این روزها.....

سر را که به امید آرامش بر زمین می نهم.......

قلبم تپنده تر می شود... بدان سان که زمین و آسمان را به تپش می خواند.......نگاهم خیره تر..........

دستانم سردتر.........بدنم سوزنده تر.......

میل به خزیدن زیر پتو کمتر.......

اصلا" از گرما متنفر شده ام..... سرما به من آنچنان لذتی می دهد که امروز زیر بارش برف.......

هیچکس نتوانست مرا از روی سکوی سنگی گوشه ی حیاط بلند کند......

تنها شالی پیچیده دوره گردن به رسم آن روزها.....و دیگر سرما بود و سرما!

وقتی که صدای فریادم در حیاط می پیچید که: آی فلانی......دستان من هنوز تاب سرما را دارند!

بدنم نیز هم!و چشمان خیره ام!  زودتر سردم کن! می خواهم لب هایم را به هم بدوزم از سرمایش!

 زود باش! بودی که ببینی آیا؟ که نیش سرما تا عمق استخوانم می رفت و من لذت می بردم؟

چه لذتی دارد سرمای خیال این روزهایت که تمام وجودم را نوازش می دهد......

این روزهایی که خیالت منجمدم می کند تا آتشین.......

چه خوب دارمت در کنار!

پ.ن: روز سکوت فرا رسید.....دست از سرم بر نمی دارند اما این هیاهو ها! می خواهم تنها باشم!

شاید سعیده تر شدم...... شاید دستانت باز هم گرمم کرد...! شاید.....اما از تو می خواهم این چند روز

را رهایم کنی.....شاید دلم برایت تنگ شد.....شاید بازگشتم این بار با صلابت تر.......

پ.ن۲: چرا همه پیش خود می پندارند که تو مقدار پول اندکی هستی بر زمین....بدون صاحب....رها؟!

چرا هرکه از راه می رسد تو را "مال" خود می پندارد....می نامد....باور می کند؟!

من یادم نمی آید سندی بر نام کسی جز "او" زده باشم........

پ.ن۳:سردی نگاهو بشکن...فاصله سزای ما نیست....

تو میری واسه همیشه....این جدایی حق ما نیست

این را امروز ریحانه زیر لب زمزمه می کرد.......در حالی که دستان سردش محکم به دست منجمدم

گره خورده بود......دستش سرد بود اما لااقل دلم را گرم کرد.....احساس هم را درک می کردیم

در پس آن سکوت طولانی.....و همین شاید کفایت می کرد.

به یاد راهنمایی.....حیاط....شال و کلاه مغز پسته ایی.....سوز سرما.....(فــــــ.......ه)

دبیرستان......حیاط پیش......سوز سرما.....(عـــــــ......مـــــــن.....شـــ.......)

 

*بعدا" نوشت: مرا ببخش عارفه که در غم هایم شریک شدی....شریک غم هایم نه تویی نه شادی

آن کس که درد این روزهایم را می داند خود می داند. ببخش رفیق روزهای بی قراریم....

دختر خاله ام دیروز به دنیا آمد....هنوز ندیدمش اما فکر می کنم "ستایش" برای نامش به تصویب رسید

اولین و آخرین دختر خاله ام....چه "خوب ستایشی" خواهد بود.....

 

یا حق

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 16:29 توسط گوراه| |

....(الهی! گاهی نگاهی)......

گوراه من!

وقتی پنج شنبه بیاید.....آن که باید بیاید را می آورد با خود....

پنج شنبه که بیاید......روز وصل من با حلقه ی سکوت فرا می رسد.....

آن وصلی که در هیاهوی این روزها از خاطر رفت........

 

و من سنگینی آن سکوت را ترجیح می دهم بر این دلخراشی هیاهو ها!

کر می کند گوش آدم را فریاد بی خاصیت این ثانیه ها......

نمی گذارد بشنوی آنچه را نجوا می کنند در گوش دلت.....

آنچه باید بشنوی........اگر بگذارند!

 

گوراه من!

پنج شنبه که بیاید....سکوت قاضی می شود.....سکوت مدافع می شود.......

 سکوت دادگاه می شود و من تنها مجرم این دادگاه.....

که مستند بر ادله ی واهی سعی بر رهانیدن خویش از گناهان دارم در این هیاهو.......

صدای فریادم تا کدام وسعت می لرزاند دل این جماعت مدهوش را؟!

من تبرعه می شوم آیا؟!

نمی دانم.....همه چیز را سکوت تعیین می کند....

 

گوراه جان!

خسته ام از هرچه دوست داشتن و دوست نداشتن است.......

نیمه ی پر یا خالی فرق  ندارد....قلب من هنگام رنج مملو از هر دو تیر می کشد گاهی....

گاهی گمراه می کنند دوست داشتن ها دل آدم را......

و چه وحشیانه دلم گاهی حسادت می کند از سر دوست داشتن و دوست دارد از سر حسادت!

و چه غریب است گاهی در آغوش عزیزش و چه آشناست دور از نگاه او!

و چه بی دلیل گاهی صبر می کند و می ماند و چه آگاه می رود تا دور دست ها گاهی.....

وچه کودکانه لجبازی می کند بر سر آنچه می خواهد و نمی دهندش!

و چه معصومانه می بخشد گاه شقی ترین آزارها را...........

 

گوراه من! عزیزترین این روزها!

سکوت که تمام شود.....

یا سعیده "سعیده تر" می شود یا می میرد برای همیشه.....

یا این پوست پشمین "پشمین تر" می شود یا پاره می شود.....

این احساسات بی شرم من یا "عریان تر" می شوند یا شرمسار......

آنان که باید بیایند "می آیند" اگر نیامدند بهتر.....

آنان که باید بروند "خود می روند" اگر نه همچنان سایه شان بر زندگی ام سنگینی می کند

یا دوست داشتنی ها "دوست داشتنی تر" می شوند یا زیر بغض من و تو له می شوند......

یا حسادت ها "عمیق تر" می شوند یا مرا به عمق خود در هم می شکنند.......

 

گوراه جان!

هر چه هست باید حذر کرد از این بودن های پر تکرار

از آنان که نباید باشند اما هستند

از این لحظه های نفرت انگیز که خراش می دهند دل احساس را.......

از این غبار که نه می گذارند تو را ببینم نه خودم را در پس آینه ها.....

 

گوراه من!

من آن که باید نیستم.......

من اکنون لبریزم از خیلی چیزها که نباید باشند........

دوست داشتن ها ی خودخواهانه....حسادت های آزاردهنده.....دلبستگی های بی مورد....

بودن های بی نتیجه...ماندن های رفتنی...سکوت های بی ثمر...فریاد های شکسته زیر آوار........

 

گوراه!

می روم آنی شوم که باید.....شاید بدتر شاید بهتر......

 می دانم.....همه چیز را سکوت تعیین می کند......

 

پ.ن۱:تویی که هجوم آوردی با هجمه ی حضورت بر ویرانه های دلم......

ماندن و رفتنت را تو تعیین نمی کنی...سکوت کن تا ببینیم سکوت چه می گوید.......

بیش از این بازی نکن با بال هایی که پرپر کردی !جای زخم هایش هنوز می سوزد.......

 پ.ن۲:هی فلانی! خیلی خوبی.....خیلی خوب.........آنقدر که هیچ گاه به گردت هم نرسم

اما من آنی نیستم که درک کنم خوبیت را......من بدم..........خیلی بد........

از خودم متنفرم! حسادت خوب بودنت می کشد مرا!!

می روم که بمیرم....طاقت حضور خوبی ات را ندارم.......بی تابم می کند!

و بی تابی من برابر است با........اه.......همان مردن بهتر!

پ.ن۳:خط می کشم بر جای پای کلامت.......گفتنت را در حضور ((..........)) چه ثمر؟!

پ.ن۴:چشم هایم کم سو تر می شود هر روز.....به امید اینکه از پشت قاب عینک محو تر ببینندت!

شماره نزدیک به ۴...کم نیست که! شاید اینطور شرمنده نباشد از دیدن و ندانستنت!

اصلا" به ستیز با خودم برخاسته ام. هر شب می خواهم بیدار بمانم. کور شدن بهتر!

پ.ن۵: باز قلبم تیر می کشد....این هم بهانه گرفته دوباره......!ای بیچاره!

پ.ن۶:هی فلانی! یادم رفت بگویم! این یک بار را نپرس چرا......این یک چرا را بی چون بگذارن.

پ.ن۷:از سر شب هرچه نخوردم را بالا آوردم.......گاه می شود زواید رابالا آورد به امید رهایی.........

من نمی دانم در میان این تعفن خودم را هم بالا آوردم یا نه؟

 

پ.ن (مخصوص گوراه): گوراه جان! بهشان بگو هرکه آمد خواند و رفت به خود نگیرد باد ملامت را.....

من با تو دردل کردم. هر کس تابش را ندارد برود! در ماندن اجباری نیست!

بگو قلمم تاب عریانی لطیف کاغذ را نداشت.....

با نوازش های هوس انگیزش لطافتش را در هم شکست! بگو هر کس نمی خواهد برود....

اجباری در ماندن نیست.............

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:0 توسط گوراه| |

...(الهی! گاهی نگاهی)...

*مقدمه ی اول:

سالها پیش شاگردی در مورد معنای جمله ی ((ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم)) از استادش ادبیاتش سوال پرسید:

- استاد سوالی داشتم. معنای جمله ی ((ما هنوز اندر خُم یک کوچه ایم)) چیه؟ مدتیه که این سوال  فکر منو مشغول کرده اما هرچه فکر می کنم کمتر به جواب می رسم!

استاد که از قضا جواب رو نمی دونست کمی معطلش کرد و ازش خواست تا انتهای کلاس صبر کنه.

آخر کلاس:

-این سوال تو نشون دهنده ی اینه که شاگردان من خیلی کنجکاو و باهوشن. و اما جواب سوالت:

در قدیم کوچه ها پیچ و خم زیادی داشت و  سر هر پیچ کوزه ایی قرار می دادن که بهشون می گفتن خُم.... و این جمله یعنی ما هنوز توی پیچ اول هستیم به خُم اول رسیدیم!

و شاگرد قانع شد غافل از اینکه نه تنها استاد متوجه خطای گفتار اون در تلفظ اشتباه کلمه ی ((خُم)) به جای ((خَم)) نشده بلکه برای اینکه ندانستن خودش رو توجیح کنه سعی کرده به یه طریقی پاسخی هرچند اشتباه برای فرار از مهلکه(؟) به شاگرد بده.

 *مقدمه ی دوم:

چند روز پیش در وبلاگ همسفر(بابایی) کامنتی گذاشتم با مضمون اینکه ما ایرانی ها عادت نداریم که برای سخن هایی که ممکنه بهمون تحمیل بشه دنبال مدرک مستند بگردیم و همچنین دلیل گمراه شدن بسیاری از جوانان ممکنه همین قضیه باشه.

به لطف صفحه کلید لپ تاپ که گاه و بیگاه از سر ناسازگاری بر می آید اشتباه کلمه ی گمراه را (گوراه) تایپ کردم و با تمام تلاشم سعی در استفاده از صنعت ماست مالی کردن(یکی از صنعت های رایج بین تمامی استادان!) داشتم. ولی متاسفانه مورد هجوم فکری استاد و برخی از شاگردان واقع شدم!

 ***دفاعیه:

آقای استاد! جنای آقای بابایی! خطای خود در جهت غلط تایپی و اصرار و پافشاری بی مورد بر صحیح بودن آن را قبول دارم. اما هجوم همه جانبه به خاطر این خطا نه تنها توسط جناب عالی بلکه توسط جمعی از حضرات قدری دور از انصاف بود!

 

**نتیجه 1:گاهی اوقات ما اشتباهات خود را در پناه موضوعات دیگر نهان می کنیم. این موضوع استاد و شاگرد نمی شناسد و کاملا" عمومی است! بهترین کار بازگشتن به وجدان و انصاف است همسفر!

**نتیجه 2: با تفکرات فراوان به نتیجه رسیدم که آپ های دوستان را خواندن و همچنان در مقام هویج کامنت نگذاشتن بهتر از کامنت گذاشتن و در ملإ عام سکه ی یک پول شدن(علی الخصوص در مورد وب بابایی) است!

*پ.ن1:آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم...........در پس آینه طوطی صفتم داشته اند.........

 *پ.ن2: در پی استقبال فراوان عزیزان به ویژه استاد بابایی(!) تصمیم گرفتم کلمه ی (گوراه) رو به عنوان اسم مستعار هنری خود انتخاب کنم.

به گمانم این بهترین نتیجه از اتفاق است! در دنیای خودم (گوراه) بودن معنای فراوانی دارد!

 یا حق

 

نتیجه ی نهایی:

۱.هر اشتباهی درسی به همراه دارد حتی اگر هیچ نیاید به نظر!

۲.استاد ما نظیر ندارد در دنیا حتی اگر فلکمان کند هر ساعت!

باز هم ما شاگرد مکتب عشقیم و......تسلیم!

۳.سه نقطه ی مجهول این روزها چقدر زیبا آمد به نظرم!

یافتمش در آغوش دریایی ترین دریا! و چه خوشحالم از یافتنش.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:17 توسط گوراه| |

....(الهی! گاهی نگاهی)....

*(۱):بنگر وقتی را که جواب تمامی مجهولات گنگ ذهنم را یکجا می یابم!

صد عجب از این وادی حیرت!

تامن بديدم رويِ تو اي ماه و شمعِ روشنم

هر جا نشينم خرمم هر جا روم در گلشنم

من آفتابِ اَنورم خوش پرده ها را بر درم

من نو بهارم آمدم تا خارها را بركَنم

تو عشقِ زيبايِ مني هم من توام هم تو مني

خشمين تويي راضي تويي هم شادي و هم درد و غم

لطفِ تو سابق مي شود جانِ من عاشق مي شود

بر قهر ، سابق مي شود چون روشنايي بر ظُلَم

گويم سخن را بازكو مردي كَرم ز آغازگو

هين بي ملولي شرح كن من سخت كُند و كودنم

گويد كه آن گوشِ گران بهتر زهوشِ ديگران

صد فضل دارد اين بر آن كانجا هوا اينجا منم

رو رو كه صاحب دولتي جانِ حيات و عشرتي

رضوان و حور و جنتي زيرا گرفتي دامنم

هم كوه و هم عنقا تويي هم عروه الوثقي تويي

هم آب و هم سقا تويي هم باغ و سرو و سوسنم

 

 پ.ن: چند روز است که لال شده ام! از وقتی جوابم را گرفتم حرفی برای گفتن ندارم

سفیدی های ذهن و دل و جانم را در چند بیت بالا بخوان! شاید چیزی را از قلم انداخته باشم

و چیز های از قلم افتاده را خودت باید بیابی بنویسی و بخوانی!......

پ.ن۲: گاهی اوقات برای کسانی که دوستشان داری با تمام وجود باید خودت را به نفهمی بزنی!

همان حکایت غریب..... (خودت می دانی: حکایت بشتو و باور مکن!)

 دلم را نیافتم مگر اینکه راست هر چیز را از آینه ی او دیده باشم.

گفتم دلم دروغ نمی گوید. حال عجیبی دارد دلم از ۲ شب پیش.

هروقت یادت می کنم اشکهایم امانم را می برند! تو نمی دانی این اوضاع چه آشفته بازار غریبیست!

 من می فهمم که به خاطر من.........

ولی گذر از این وادی سخت است.سخت است به جان عزیزت......

 سخت تر از فهمیدن و تحمل آنچه از من کتمان می کنی...باور کن!

پ.ن۳: تا نه پنداری که من در آتش از جوش تبم

          در غم روی تو مدهوشم نه مدهوش تبم!

           تب کشاند آن گل را بر سر بالین من

           بعد از این تا زنده باشم حلقه در گوش تبم

           سوختم در حسرت آغوش گرم او ولی

            از غم آغوش او هرشب هم آغوش تبم....

 

 

یا حق

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:9 توسط گوراه| |

*(1):

 یادداشت(1):

داستان لیلی و مجنون را خوانده ای تا کنون؟داستانش را باید خودت خوانده باشی نه اینکه فقط شنیده باشی.مردم را که می شناسی جان می دهند برای عوض کردن داستان ها.
لیلی را برای ما بد معنا کرده اند همان طور که مجنون را.
برایمان نگفته اند داستان اصلی را. نگفته اند آن روایت را که در آن لیلی ها در عین لیلی بودن "مجنون" اند و مجنون ها در عین جنون "لیلی"!
نگفته اند از آن داستان برایمان که مجنون ها در منتهای اشتیاق ناز می آورند و لیلی ها در منتهای ناز نیاز!
و نگفته اند که تو برای زنده بودن باید هر دو باشی! و در عین دوتا بودن یکی در دو نقش!
داستان لیلی و مجنون را برایمان افسانه ایی کرده اند و گفته اند که هر کس دلش به عشق زمینی بسته شد می رود آن را می خواند بلکه مثل مجالس روضه دو خط گریه کند و تمام.
کتاب لیلی و مجنون را باید مثل رمان های غیر مجاز بعد از انقلاب هزار سوراخ پنهان کنی که مبادا مچت را بگیرند و بعد هم زندگیت را به باد ملامت.
نگفته اند که اگر این کشش جسمانی و فراق بر دوری های زمینی بود هیچ گاه آن دو وجودهایی ماندگار نمی بودند که ماندگاری خاصیت کیمیای عشق است نه هوس.
این را برای این می نویسم که معنایی زنده شود چرا که عشق را بد معنی کرده اند و آنگاه عشق بد معنی شده را پاره!

یادداشت(2):
میدانی؟ ما همه مجنونیم. مجنون هایی پر از خوبی های کشف نشده و به اندازه ی هر مجنون یک لیلی برای رسیدن به اوج جنون به اوج عشق! این را که می گویم برای آن است که هیچ مجنونی را به جرم "مجنون بودن" از خودت نرانی.
این را هم بدان! کمتر مجنونیست که بی دلیل یا از روی اختیار خود مجنون شده باشد.
که برخی از بی اختیاری ها لیاقت می خواهد.

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهایش کشش لیلا بود

ما همه مجنونیم و از پس هر مجنون یک لیلی پنهان.
تا به حال دنبال لیلی ات گشته ای؟ من گشته ام!
تو نمی دانی همین به دنبالش گشتن تو را تا عرش خدا بالا می برد چه برسد به وصلش!
می بینی؟ عشق شب و روزت را به هم می دوزد و خواب را از سرت می برد و اینچنین است که عشق از تو زنده ای می سازد زنده ای پویا! و تشنه ای می سازد تشنه ای جویا! و سکوت می آورد سکوتی گویا! و اگر عشق تو را بدانحا نرسانید بدان که عشق نیست رابطه ای ننگین است.

*(2):
هر انسانی که در سینه اش رازهایی بزرگ دارد وقتی سینه اش تنگ می شود عطش بیرون ریختن آنها به تنگ می آورد جانش را. گلویش را می گیرد گویی که قصد مرگش را دارد.
من اما سینه ام به قدری تنگ است که رازهای کوچم را هم تاب نمی آورم.
رازهای خرد و بی مقدار بر دلم سنگینی می کنند و همزمان با سنگینی سینه ام نفسهای سنگینم گلویم را فشار می دهند که جانت بالا نیاید بیرون بریز این آسمان پست را!
خدایا! علی(ع) با آن علی بودنش رازهایش را در چاه می ریخت. من در کدامین چاه زمزمه کنم آن رازهایی را که جز خودت کسی نمی داند؟
چه کنم که نه من علیم و نه این چاه ها چاه رازدار کوفه؟

*(3):

آمده ام آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی زگناهم بده

ای حرمت ملجا درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

دل به یک لحظه نگاهم بده......

رضا جان.........

گنبد طلایش آتش می زند هر دل سوخته ای را.....
اینجا بیت الحرمین عشق است خیابانی بین حرم دوست تا حریم دل.
همان جایی که گفته اند صد حج قبول شده و نشده به پای یک بار طواف-با دل- ضریحش نمی رسد.
که گفته اند زیارتش حج فقراست.......حجی برای من و تو!
حجی برای من و تو که هیچ نداریم سرمان خم است و دستمان دراز بر دامان مولایمان.
اما دور از چشمان حضرتش چه گردن کشی ها و عصیان گری ها که نمی کنیم.
من و تو فقیریم که فقر لازمه ی نیاز و خواهش است.......
که بنده را در برابر مولایش نیاز و عجز لازم است........

*یادم می آید روزی که از مدینه عازم مکه بودیم مداح کاروان یک بیت شعر خواند
که هر بار حرمش می روم با سوسوی اشکم براش می خوانم.
با آن که سنی نداشتم اما سوزشی که آن یک بیت تا عمق وجودم را طی کرد را به یاد دارم
زمانی که همه اشکشان را پاک می کردند من با این بیت اگر بگویم ضجه می زدم کم گفتم:

کبوتر امام رضا.............
تو که هر شب می بینی صدتا چراغ دور وبرت
به امام رضا بگو تو غریبی یا مادرت؟!*


*(۴):
از آخرین شب  قدر ۴۲ شب می گذرد. تا محرم ۵۶ شب مانده.
چهله ی اول اینطور گذشت. اگر تقدیرم این باشد خدایا.........بیچاره کردم خودم را تا سال بعد!
هنوز هیچ نگذشته من گیجم. چهله ی دوم را خودت به خیر کن.
من تابش را ندارم. خدایا خدایی کن خودت! نکند خدایا محرمت را بر من حرام کنی. خدایا!!.........
گاهی ندانستن خیلی آسان تر است. اما آگاهی به جهل داشته ات مثل خوره به جانت می افتد!
 کاش حقیقتی را نمی دانستم. آخر این چه مسئولیتی ست که بر دلم نهادی؟
تو که می دانی من نمی دانم و نمی فهمم!
تو که می دانی مجهولات ذهن من با هیچ علامتی گویا نمی شود!
جمع گنگ ها با هم فقط کار خودت را سخت می کند.
هرچند می دانم که اگر وقتت را زیاده از حد گرفتم زودتر از این در وادی ابهام رهایم می کنی.
که خضر را یارای سوالات بی جواب موسی نیست.
من اما خود یک سوال بی جوابم و این روزها گنگ بودن خود را به وضوح تماشا می کنم. و آن وقت است که از عجزم اشکم می شود به پهنای صورت. تو که خوب می دانی من رسم خضر را نمی شناسم. رهایم نکن من موسی نیستم...........من تاب بی جوابی را بیش از این ندارم.

*(۵):
آهای فلانی! یادت هست شب ۲۳ ماه رمضان را؟!
یادت هست آن شب را که گفتم قدر شب قدر ما را هیچ کس نفهمیده؟
یادت هست که گفتم از آنچه من در گوش تو نجوا کردم امشب خدا خبر دارد و دل هامان؟
یادت هست چه ها گفتی و چه شنیدی؟
یادت هست......چه فرخنده شبی بود شب قدر من...شب معراج من به آسمان ها؟؟
یادت هست آن حرف هایی را که هیچ یک نزدیم اما هر دو از وجودشان با خبر بودیم؟
یادت هست که گفتم به ((.....)) قسم((......................))؟؟(خودت بهتر می دانی)
آهای فلانی پس چرا حرف هایم را فراموش کرده ای؟
گفتم که فراموش نکن......حرف های آن شب و شب های بعد از آن فقط در گوش تو نجوا شد!
دستت را فراموش نکن و دستم را و آنچه را که من و تو می دانیم و بس.....

پ.ن:شب شهادت امام صادق(ع)سال ۱۳۸۸  صحنه همان.....من همان.....او همان.....
اما زمان اجرا با قدری تاخیر. بعد از دو سال...........از بین بچه ها فاطمه از همه دورتر بود و دلارا از همه نزدیکتر.آن حس نزدیک به فاطمه دیگر نبود و آن حس دوری نسبت به دلارا دیگر.فاطمه دیگر همان "فاطمه" ی قبل نبود.
چه چیز انسان ها را از هم دور می کند آن هم به قدر سالهای نوری؟ نمی دانم!
شاید برخی چیزها را آدم نباید به چشم خود ببیند مثلا" خوبی بیش از حد فاطمه را!
اما می دانم آن کس که من آن شب دیدم...........بگذریم!

پ.ن۲:حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر انسان به قدر حرف هایی است که برای نگفتن دارد. کتاب هایی هست برای ننوشتن و من رسیدم به اولین سطر چنین کتابی.....

پ.ن۳:از موضوعات ذهنم فقط این ها برگزیده شدند. یک ماه است که این افکار گیجم کردند.....گیج خدایا! 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:1 توسط گوراه| |

.....(الهی! گاهی نگاهی).....

سالها بر من بینوا صبحی گذشت و شامی

از کوی آن دلبر باوفا نه قاصدی نه سلامی!

ندانم به به این قالب بی روح صبر ایوب داده شده یا عمر نوح وعده شده!

از هرکه نشان از معشوق بی نشان می پرسم......

جز ندانستن ها جز نفهمیدن ها جز ندیدن ها... به پاسخی نمی رسم....

دل دردمند عاشق ز محبت تو خون شد

نه کشی به تیغ هجرت نه به وصل می رسانی

و شاید معشوق می خواهد از من کامل تر را بسازد و برای همین دیر نقاب از

چهره می گشاید.....با این همه از او گله ایی ندارم و همه را وظیفه ی خویش می دانم

تنها آنچه قرار را سخت می کند صبر بر آتش فراق است.....

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است........

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد....

چه کرده است با من؟؟ نمی دانم.....اما خوب می دانم که چندیست

سوزشی در سینه دارم. گو ذره ذره سینه ام از هم گسسته می شود هر لحظه!

 گویی کویری پرآتش در آن می سوزد و می گدازد........

نه فقط نمی سوزد.....می سوزاند....مصداق مصراع از نفیرم مرد و زن نالیده اند!

عطش دارم.....عطش دانستن........عطش دارم و درمان ندارم و می سوزم و می سوزانم

می سوزم در آتش ندانستن......

عطش من گواه آتش توست

جرعه ایی از آتشت بنوشانم

 

نمی دانم چیست........نمی دانم با این همه ندانستن ها به کدامین پاسخ پناه ببرم؟؟

نمی دانم.......نمی فهمم

دردم را می دانی ای بری از ندانستن؟؟؟

تو که نمی دانی ندانستن و نفهمیدن و ندیدن چه دردی دارد!

تا به کی تاب تماشای سوختنم را داری؟؟

 

چه می گویم؟؟ چه بچگانه سخن می گویم! چه کودکانه دهان می گشایم!

نادانسته.....سخن می رانم که می خواهم....همین که هست!

نمی شود و نمی توانی و نمی فهمی سرم نمی شود!

اما تو می دانی ای بری از ندانستن....ای دانش مطلق..... می دانی

که اگر بدانم نیست می شوم عدم می شوم...... تا بیایم بفهمم ساقط می شوم!

من قطره ام و آنقدر پرم از خودم که دریایی شدنم با عدمم همراه است..........

تو بزرگی که در آینه ی کوچک ننمایی

می دانم که می دانی.......سوختنم را تو جز تو کس نفهمیده و نمی داند

عشق یکرنگی تقاضا می کند این روشن است

ورنه آتش زد چرا شمع همچو خود پروانه را؟؟

 

تو همانی که عاجزانه صدایش می زنیم....... یامن لا تدرکه البصر......

چگونه خفاش شب پر به توصیف آفتاب عالمتاب بشیند حال آنکه

دیدگانش روشنایی را درک نکرده اند؟؟

چگونه قطره ایی گل آلود از بحری زمرد بگوید حال آنکه در خویشتن غرق است؟؟

چگونه از او بگویم  محبوبی که می گساران درگهش

 در وصفش اینچنین با سوز و گداز عجز نالیده اند:

خداوندا! علو و برتری تو به حدی است که بالاترین وصف وصف کنندگان

به کمترین چیزی که برای خود برگزیده ایی نمی رسد.

صفات در تو گم است و وهم های لطیف در کبریایی تو حیرانند.....

عاجزم.........

عاجزانه عاجزم...........

چگونه باید سر بلند کنم تا در میان عرش ستیغ این کوه کتمان را به تماشا بنشینم؟؟

پس به ذره ایی می نگرم سرگردان که در امتداد نور خورشید عزم سفر دارد

و ملتمسانه به او می گویم:

اگر به او رسیدی به اینجا بازگرد و برایم از او بگو

اگر به خورشید رسیدی سلام ما پروانگان را نیز به او برسان

و او به من می نگرد و پاسخ می دهد:

آن را که خبر شد خبری باز نیامد

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد....

Click to view full size image

پ.ن:بیگاه نبوده عاشقان آستانت دعای مجیر را در رگهاشان جاری می کردند

و جوشن کبیر را زندگی می کردند

الهی! عطش خواستن دادی........ ما را به آتش ندانستن نسوزان

اجرنا من النار یا مجیر........

خلصنا من النار یا رب..........

پ.ن۲:متن کاملا" نوشته ی خودم نبوده اما بیشترشو خودم نوشتم

وقتی بابام این متن رو خوند کاملا" این شکلی بود-------->(!)

پ.ن۳: دیگه در خودم نیازی برای وب گردی و نوشتن وبلاگ نمی بینم

حس می کنم کارهای مهمتری به عهده دارم که تا دیر نشده باید بهشون برسم

فعلا" یه مدت استراحت............

پ.ن۴:حلال کنین

یا حق

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 5:16 توسط گوراه| |


Design By : Night Skin